صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
152
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
ماند . شامگاهان ، آن بزرگوار به سخن آمد و گفت : حال پيامبر چطور است ؟ [ اهل مجلس ] از او زبان كشيدند و سرزنش كردند و از مجلس برخاستند و به مادرش « ام الخير » سفارش نمودند كه : به او غذا و نوشيدنى بدهد . مادرش اصرار داشت كه چيزى بخورد ؛ ولى ابو بكر - رضى اللّه عنه - مرتب مىگفت : حال پيامبر چطور است ؟ مادرش سوگند ياد مىكرد كه از رفيقت خبر ندارم . ( 1 ) به مادرش گفت : نزد « ام جميل » دختر خطاب برو و احوال پيامبر را از او سؤال كن . مادرش نزد ام جميل رفت و گفت : ابو بكر ، خبر محمد را از تو مىخواهد . جواب داد : نه از احوال ابو بكر خبر دارم و نه از احوال پيامبر چيزى مىدانم ؛ اگر دوست دارى با تو نزد ابو بكر مىآيم . گفت : بسيار خوب و با هم رفتند . ام جميل ديد كه حال ابو بكر وخيم و بر زمين افتاده است . به او نزديك شد و با صداى شيون فرياد زد : به خدا آنان كه اين مصيبت را بر سرت آوردهاند ، فاسق ، بدكار و كافرند . اميدوارم خداوند ، انتقام تو را از آنان بگيرد . باز ابو بكر گفت : حال پيامبر چطور است ؟ ام جميل گفت : مادرت نشسته [ و سخن ما را ] مىشنود . گفت : ايراد ندارد . گفت : سالم و سر حال است . گفت : كجاست ؟ جواب داد : در خانهء ابن رقم است . ( 2 ) گفت : به خدا تعهد مىكنم كه چيزى نخورم و ننوشم تا به خدمت پيامبر مىرسم . [ ام جميل و مادرش ] منتظر شدند تا صداى پاى مردم قطع شد و به خانههايشان رفتند ؛ آنگاه زير بغلش را گرفتند و از خانه بيرون رفتند تا به خدمت پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - رسيدند . « 1 » [ حضرت با مهربانى از او استقبال و دلدارى كرد و در ضمن دعاى خير براى مادرش او را به اسلام فرا خواند . او نيز ايمان آورد و مسلمان شد ] .
--> ( 1 ) - بدايه و نهايه .